عرفان و جلوه هاي هفت شهر عشق در شعر عطار

Want create site? Find Free WordPress Themes and plugins.

عرفان و جلوه هاي هفت شهر عشق,جلوه هاي هفت شهر عشق در شعر عطار,نیشابور,عطار,عطار نیشابور,

عرفان و جلوه هاي هفت شهر عشق در شعر عطار

عرفان و جلوه هاي هفت شهر عشق در شعر عطار

عطار نيشابور، يكي از عارفان نامور و دانشمندان وارسته و حق‌جوی و تنشنه‌ی حقيقت است كه از اوان جواني در پي كيمياي علم و دانش و علوم و فنون بوده تا به جایگاهی بلند دست يافته و از پيشوايان و استادان طريقت گردیده است، تا آنجا كه وجه نظر و مورد احترام بزرگان و پيشروان راه راستين عرفان و طريقت مانند حضرت مولوي و شيخ شبستري شده، چنین است که مولانا در این مایه می‌فرمایید:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

این عارف بزرگ، مراحل هفتگانه‌اي را براي سير و سلوك و طلب حقيقت و رسيدن به درجات عاليه‌ی خودسازي تا آگاهي كامل و رسيدن به ديدار روي دوست، در پیش دیدگان اندیشه شیفتگان حقیقت می‌نمایاند؛ طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت و فنا. این نوشتار به بازشناسی عرفان عطاری و نمونه‌کاوی نمودهای مراحل هفت‌گانه‌ی سیر و سلوک عرفانی از نگاه شیخ عارف نیشابور پرداخته است.

عرفان و جلوه هاي هفت شهر عشق در شعر عطار

دکتر بهرام طوسی

ابوحامد فريدالدين محمد عطار نيشابوري، يكي از عرفا و صوفيان صاحب‌ نام و نشان و حكيمي عالم و دانشمندي وارسته و تشنه و جوياي حق و حقيقت بوده است كه از ابتداي جواني در پي كيمياي علم و دانش و علوم و فنون بوده تا به مقاماتي دست يافته از پيشوايان طريقت گشت و يكي از حاملان بزرگ فلسفه اشراق شد (حقيقت، صص۵-۴۷۳) تا آنجا كه مورد تجليل و اكرام بزرگان و پيشروان راه راستين عرفان و طريقت مانند حضرت مولوي و جناب شيخ شبستري واقع شده است:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

عطار روح بود و سنائي دو چشم او

ما از پي سنائي و عطار آمده ايم

«مولوي»

مرا از شاعري خود عار نايد

كه در صد قرن چون عطار نايد

«شبستري»

عظمت و شهرت عطار، در محدوده‌ی مرزهاي ايران زمين محدود نگشته و ايشان با عنوان «پيرمعرفت» جزو برگزيدگان و صاحبان كرامات در ساير كشورها نيز معروفيت بسزايي دارند، چنان‌كه در رساله «چيت سازان» و در رساله «فتوت نامه آهنگران»، در اولي از چهار پير معرفت ياد شده (عطار، حافظ، شمس تبريزي و ملاي روم) و در دومي از پنج پير معرفت (شاه قاسم انوار، شمس تبريزي، عطار، سعدي و حافظ). (اين رسايل خطي در پاكستان قرار دارد. ايرج افشار ص.۵۴)

قبل از هرچيز بايد اين نكته روشن شود كه سرچشمه‌ی تصوف اسلامي در شريعت اسلام دارد و هدف غايي و نهايي آن نفوذ در مغز و اعماق مفاهيم جهان شمول دين و رسيدن به معني و مقصود نهايي انبياء مي‌باشد كه عبارت است از ساختن انسان والاي متعهد و مسئول و متقي عاري از تعصبات جاهلانه و بي‌اساس و حب و بغض‌هاي پليدي كه حاصلي جز صدمه و خسران ندارد. هدف متخلق شدن به اخلاق الله و گرفتن خوي فرشتگان و عشق به معبود و معشوق ازلي و ابدي و همه مخلوق جهان هستي است كه آفريده‌ی اويند صرف نظر از رنگ و نژاد و باورها و اعتقادات آن‌ها.

شيخ ابوالحسن خرقاني دستور داد بر سر در خانقاهش در بسطام بنويسند: «هر كه درين سرا آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد، چه آنكس كه در درگاه خداوند به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

راه تصوف (كه طريقت است و راه سلوك) از طريق دين و از ميان راه انبياء است تا رسيدن به عرفان، يعني شناخت و درك حقيقت خداوند يا حقيقت و منشاء و اصل هستي و عرفان هدف نهايي راه عارف و سير و سلوك و تصوف است. صوفيان معتقدند كه جز از راه دين به اسرار الهي و يافتن حقيقت راهي نيست. به همين جهت هميشه انجام واجبات دين را بر ذكر و دعا و توسل مقدم مي‌دارند و تسبيح را پس از نماز به دست مي‌گيرند. عراقي عارف دلسوخته قرن هفتم هجري فرمايد:

برون از شرع هر راهي كه خواهي رفت گمراهي

خلاف دين هرآن علمي كه خواهد خواند شيطاني

«ديوان عراقي»

سالك راه حق به قول شيخ عطار:

گرچه ره بر آتش سوزان كند

خويشتن را قالب قرآن كند

«ديوان عطار»

و در فتوت نامه مي فرمايد:

به طاعت كوش تا ديندار گردي

كه بي‌دين را نزيبد لاف مردي

پرستش كن خداي جاودان را

مطيع امر كن تن را و جان را

صوفي و عارف راستين، نداي «كه يكي هست و هيچ نيست جزو لا اله اله هو» (ترجيع بند هاتف) را از مسجد، از ميخانه، از كنيسه، از كليسا، از آتشكده و از معبد مي شنود (يثربي، ص .۱۷۴) چنان‌كه در قرآن كريم آمده است» و لكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات» (بقره: ۱۴۸) يعني هر گروه و دسته‌اي را جهتي است كه رو سوي آن مي‌كند، پس پيشي گيريد در انجام اعمال نيك و همچنين «و لكل درجات مما عملوا» (احقاف: ۱۹) يعني هر كسي را مرتبت و درجه بسته به اعمالي است كه انجام داده و اين خطاب به همه انسان‌هاست.

مرد عارف، طبق نص صريح قرآن حق را در وجود هر انساني مي‌جويد كه متقي‌تر است، در مسلمان، در زرتشتي، در ارمني و مسيحيان ديگر، در يهودي راستين، در هندو و بودايي و سرخ و سفيد و زرد و سياه كه همه آفريده‌ی اويند چرا كه فرمود ما شما را آفريديم (خطاب به همه انسان‌هاست، مگر آن‌كه انسان يا فرقه و گروهي را بشناسيم كه آفريده‌ی او نباشد!) و شمار را به فرقه‌ها و شعبه‌ها و قبيله‌هايي تقسيم كرديم براي شناخت، «ان اكرمكم عندالله اتقيكم» هر كس از شما كه متقي‌تر و صالح‌تر و پاك‌تر باشد، عزيزترين شما در نزد ماست. براي مرد عارف اهل دلي كه حاضر نيست موري را بيازارد كه «جان دارد و جان شيرين خوش است» چگونه مي‌تواند مردمي را كه خداوند آفريده بيازارد و يا تعصبات نژادي و فرقه‌اي داشته باشد؟ او مي‌داند: در هيچ سري نيست كه سري ز خدا نيست.«حافظ»

و به قول درويش مقصود تيزگر معروف به شيخ رباعي:

در ذكر تو هر ذره زباني دارد

هر ذره بتو راز نهاني دارد

ذكر تو بود صيقل آيينه جان

بي ذكر تو نيست هر كه جاني دارد

او مي‌داند همه‌ی انسان‌ها به دنبال خير و بركت و سعادت و آزادي خود و ديگران گامي بر مي‌دارند و همه‌ی انسان‌ها خواهان نيكي، يگانگي و دوستي و صفا و صميميت‌اند و از جنگ و خونريزي و اجحاف و ظلم بيزارند (اگر اين‌گونه نباشد انسان نيستند). حال، اهل مذاهب و اديان مختلف و افراد گوناگون بسته به ميزان فهم و درك و معلومات و سواد و مشرب و ذوق و سليقه خود و تاثيرات محيطي كه در آن بزرگ شده‌اند و تاثير افراد و افكاري كه با آن برخورد داشته‌اند، هر يك راهي را انتخاب مي‌كنند كه معتقدند آنان را به سرمنزل مقصود مي‌رساند. هر كدام به طريق خود مي‌كوشند «در دل يار به هر شيوه رهي باز كنند» و درد سرگشتگي و بي‌ساماني خود را تسكين دهند به قول عطار:

از مي عشق تو بريخت بر دل آدم اندكي

از دل او به هر دلي دست بدست مي‌رود

اينجاست هر كس به قدر درك خود و به ميل خود، به طريقي كه او را تسكين مي‌دهد و آرامش مي‌بخشد و مي‌پندارد كه به وصال معشوق و ديدار و لطف دوست خواهد رساند و او را به خدا (يعني خير و بركت و نيكي مطلق) نزديك خواهد كرد، كوبه‌اي را مي‌گيرد و به روش خود به صدا در مي‌آورد. فرقي هم نمي‌كند، اگر اخلاص و صميميت در كار باشد، دريچه‌اي به رويش باز خواهد شد. ولي اگر رنگ و ريايي در ميان باشد و اگر تظاهر و فخرفروشي و خودنمايي و كاسبي در كار باشد و به فكر درآمد و عوام‌فريبي باشد كه كفر است و الحاد. حتي عبادت ريايي نيز چنين باشد.

به قول عراقی:

دلي تا باشد اصطبل ستور و گلخن شيطان

نيايد از مشام جان نسيم روح ريحاني

اما حقيقت و جوهر عرفان، عبارت است از جهاد اكبر (جهاد با نفس) و رسيدن به آگاهي و بصيرت دروني كه در آن صورت همه مسائل و كليه مشكلات بشر حل مي گردد. ديگر او و من و تويي باقي نمي‌ماند كه اختلافي باقي بماند، همه «ما» مي‌شود عليرغم تفاوت‌هاي ظاهري در دين و در باورهاي گوناگون. چشم به مغز و درون اديان روشن مي‌گردد كه همه اديان يكي است و به اسلام قرآني و دين خاتم يعني مكمل همه‌ی اديان قبلي ختم مي‎گردد.

هدف عرفان، بينايي و بصيرت دروني است و اگر آدم به اين مرحله برسد خواهد توانست چشم برهم نهاده همه‌ی آفاق و انفس را سير كند. فرسنگ‌ها دورتر را بنگرد و همه چيز را ببيند و رابطه‌اي همچون رابطه‌ی ميان پيامبر اكرم «ص» با اويس قرني برقرار سازد كه هرگز يكديگر را نديده بودند ولي از كوچك‌ترين حركات و سكنات يكديگر باخبر بودند (تذكرة الاولياء صص ۲۹-۱۹.) عطار مي فرمايد:

دلي كابينه اسرار گردد

ز نعتت خواجه احرار گردد (ص ۶۵۵)

براي اين كار، لازم است انسان به نفس مطمئنه برسد. يعني چشمه‌ی دل وي از جوش و خروش‌هاي مادي و دنيوي آرام گيرد تا بتواند در سطح زلال و آيينه مانندش نقش همه چيز و همه جا و همه كس را به وضوح ملاحظه كند.

سالكان طريق، ذكر دايم را وسيله اين آرامش و آسايش روح و جسم و جان مي دانند كه: «الا بذكر الله تطمئن القلوب» (صدرالدين قونوي در كتاب الفكوك انواع كشف و شهود را شرح مي دهد و محمد خواجوي «محقق» در مقدمه طولاني كتاب با زباني بس ساده و گيرا به آن اشاره اي مستوفي دارد، ص شصت و دو). توضيح لازم در اينجا اين است كه منظور از چشم پوشيدن از لذات دنيوي و كشتن نفس اماره، گوشه نشيني و عزلت اختيار كردن و پشت پا زدن به انجام مسئوليت ها و شانه خالي كردن از زير بار انجام وظايف ملي و اجتماعي نيست بلكه منظور از ميان بردن حرص مسائل دنيوي و حب و بغض‌هاي جاهلانه است.

به خلاف تصورات غلطي كه در ميان بعضي اروپاييان متداول است كه افكار و فلسفه شرقي چون با متافيزيك مربوط است تسلط زور و جبر را بر شخصيت افراد تجويز كرده و انسان را به عنوان آلت مطرح مي‌كند نه به عنوان عاملي كه قادر به حدوث باشد و سعي و كوشش براي تسلط به جهان را توسط فرد از خصوصيات اروپايي و آمريكايي مي‌داند (جاكابچير، ص۱۳۰) بايد متذكر شويم كه اين با فلسفه و روح عرفان راستين مغايرت دارد. «ليس للانسان الي ما سعي». مرد عارف و صوفي واقعي، در درجه اول، كار و مسئوليت و وظيفه اجتماعي خود را انجام مي‌دهد. چنان‌كه به قول عطار:

گر تو بنشيني به بيكاري مدام

كارت اي غافل كجا زيبا شود؟(ص ۳۴۹(

وي بر هر چيز انجام وظيفه اجتماعي و خدمت همسر و تربيت فرزند را مقدم مي‌دارد و بعد خدمت به خلق خدا را. ولي در همه حال به ياد خدا و معشوق ازلي و عشق ابدي خود نفس مي‌كشد و دم مي‌زند. از لذات دنيوي به حد متعادل و از نعمت‌هاي خداوندي به حد اكمل استفاده مي‌برد و در هر حال شكرگزار حق نيز هست. اين معني را حضرت شيخ عطار در «الهي نامه» به وضوح شرح داده كه پدري، شش فرزند داشت كه هر يك آرزويي محال و غيرممكن را در سر مي‌پروراند و طالب چيزي موهوم بود. پسر اول، عاشق دختر شاه پريان بود؛ دومي، شيداي دست يافتن به سحر و جادو؛ سومي، طالب جام جم و چهارمي، خواهان آب حيات؛ پنجمي، در آرزوي انگشتر سليمان و ششمي، جوياي كيميا. پدر، در طول اين داستان طويل كه از بيش هفت هزار بيت تشكيل مي‌گردد با آوردن داستان‌ها و مثال‌هاي مختلف پسران را متوجه بيهودگي اين‌گونه خواب و خيال‌ها و خواسته‌هاي بدون عمل مي‌سازد و از اين خواهش‌هاي نامعقول بازشان مي‌دارد.

برو كار مي‌كن مگو چيست كار

كه سرمايه جاوداني است كار

به هر صورت؛ سالك حقيقي مرد راه و عارف و صوفي راستين كامل كسي است چون علي عليه‌اسلام كه وظايف اجتماعي و ديني خود را به بهترين نحو انجام دهد، به هنگام عبادت چنان حضور قلب داشته باشد كه اگر تير از پاي مجروحش بيرون آورند حس نكند و با در دست داشتن بيت‌المال و هستي ديگران در دست خود، براي قوت زندگي كار كند و از دستمزد و دسترنج خود گذران نمايد، از نعمات و خوبي‌هاي زندگي به نحو احسن استفاده كند و درون خود را پاكيزه و منزه سازد و نيروهاي شگرف باطن را فعال ساخته و به كار گيرد و به خلق خدا و همه موجودات عشق بورزد و وجودش براي اجتماع بشري منشا خير و بركات باشد و به گونه‌اي زندگي كند كه چون در گذرد: مسلمانش به زمزم شويد و كافر بسوزاند. و به قول حضرت راز:

طريقت چو ز اسرار دين خداست

شريعت ازين سر قويم و بپاست

طبق شجره‌نامه‌اي كه آقاي احمد مجاهد در كتاب مجموعه آثار فارسي احمد غزالي (انتشارات دانشگاه تهران شماره ۱۷۱۷) آورده و همچنين در رساله كماليه از امير عبداله برزش آبادي از عارفان قرن نهم هجري (صفحات ۲۵ و ۲۶) و در كتاب اسرار التوحيد از قول حضرت ابوسعيد ابوالخير (صفحات ۳۲ و ۳۳) آمده است كه تصوف از حضرت ختمي مرتبت محمد بن عبدالله «ص» و بعد از ايشان از مولي الموحدين حضرت علي بن ابي طالب «ع» شروع مي‌شود تا معروف كرخي كه خرقه از حضرت ثامن‌الائمه امام رضا عليه‌السلام گرفت و بعد از وي تا احمد غزالي، همه‌ی فرق صوفيه يكي بودند و از آن‌جا به شعبه‌هاي گوناگون تقسيم شدند و به تدريج تعداد آن‌ها بيش‌تر گرديد تا امروز كه در ايران حدود چهارده الي پانزده سلسله يا بيشتر وجود دارد. از سوي ديگر، جريانات فكري و فلسفي و عقايد و نظريات ديني و عقيدتي و آداب و رسوم گوناگون چيزي نيست كه بتوانيم ادعا كنيم خلق‌الساعه بوده و هر يك از مكاني يا طرز فكري خاص جوشيده است.

بنابراين، جريانات فكري و مذهبي در طي اعصار و قرون بر يكديگر اثر متقابل گذاشته و از يك‌ديگر متاثر شده‌اند (صبور، ص ۶۱) براي مثال عدد هفت و موضوع هفت شهر عشق يا هفت مرحله سلوك و هفت وادي عشق كه عطار در «منطق الطير» خود به زيبايي و لطف و جذابيت تمام وصف كرده است، از سنن و اعتقادات و طرق تزكيه نفس و خودسازي در قديم، سرچشمه مي‌گيرد. مصريان قديم، براي تزكيه‌ی نفس، هفت مرحله را قائل بودند و در آيين مهرپرستي، مقامات هفتگانه‌اي وجود دارد كه انسان را به عشق مطلق و خرد و حقيقت هستي مي‌رساند. اين مقامات هفتگانه عبارتند از: پرنده يا كلاغ، پارسا، سرباز، شير، ايراني، پيك خورشيد و پدر يا پير. اصطلاح پير و مرشد نيز از همين واژه گرفته شده است (حقيقت، ص. ۳۲۳(

عطار بزرگ نيز مراحل هفتگانه‌اي را براي سير و سلوك و طلب حقيقت و رسيدن به درجات عاليه‌ی خودسازي تا آگاهي كامل و رسيدن به ديدار روي دوست در نظر گرفته بدین شرح: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت و فنا. يعني بقاء در ذات او يا فناء في‌الله. اين هفت وادي در «منطق الطير» بيان شده است:

گفت ما را هفت وادي در ره است

چون گذشتي هفت وادي درگه است

از اشعار عطار، بر مي‌آيد كه هفت وادي را خود سير كرده و به منزلگاه حق و حقيقت رسيده است يعني وي سالكي بوده كامل واصل. البته اين مراحل و در نهايت سرچشمه حقيقت را با چشم سر نتوان ديد بلكه با ديده سر مشاهده توان كرد چنان‌كه مولي علي عليه السلام در يكي از خطبه‌هاي دلكش نهج‌البلاغه مي‌فرمايند: لا يدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن يدركه القلوب بحقائق الايمان (ديوان عراقي ص ۵۲۴)

اول، مرحله‌ی طلب: در این مرحله، سالک راه حقیقت باید مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوی دارد و در همه حال و همه جا یار را بجوید و به دنبال او که در درون وی است، کند و کاو و جستجو نماید. این وادی وادی پرخطری است ولی سالک نباید وحشتی به دل راه دهد؛ سر تا پا تسلیم رضای او باشد و بکوشد تا بیابد که عاقبت جوینده یابنده بود:

چون فرود آیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صد تعب

جد و جهد آنجات باید سال‌ها

زانکه آنجا قلب گردد حال‌ها

چون عطار نشان می‌دهد که وی از این مرحله به سلامت گذشته است:

از بس که نشان او بجستم

نه نام بماند و نه نشانم (ص ۴۷۸(

و یا:

عمری چو قلم به سر دویدم

گفتم مگر از رسیدگانم (ص۴۸۰)

و همچنین:

دیریست که اوست آرزوی ما

بی او به بهشت سر فرو نیاریم (ص ۵۱۲(

دوم، مرحله‌ی عشق: درین وادی، وجود طالب و سالک، مالامال از عشق و شوق و مستی می‌گردد و چون صراحی لبریز می‌شود. عشق وجودش را چنان پر می‌سازد که یک‌سره آتش سوزان می‌شود و در تب و تاب می‌افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستی که جلوه رخ دوست هستند، نمودار می‌گردد و در عین سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبی و صفا و صلح و آشتی می‌گردد. می‌سوزد و به یاد دوست، همه کس و همه چیز را دوست می‌دارد:

زنده دل باید درین ره مرد کار

تا کند در هر نفس صد جان نثار

درین حال، سالک خود را در مسیر و جریان کل کاینات می‌بیند و با تمام ذرات هستی همراه و همراز می‌گردد؛

گر ترا آن چشم غیبی باز شد

با تو ذرات جهان همراز شد

درین حال، فکر عافیت و دوراندیشی و مآل‌اندیشی از وجودش رخت می‌بندد و آتش عشق به یک شعله، خرمن عقل دوراندیش و محافظه‌کار را می‌سوزاند و به یاد می‌دهد:

عقل در سودای عشق، استاد نیست

عشق کار عقل مادرزاد نیست

عشق اینجا آتش است و عقل دود

عشق چون آمد گریزد عقل زود

وجود عطار، مالامال از عشق و شور مستی بود که خود می‌فرماید:

از عشق در اندرون جانم

دردیست که من همی ندانم (ص ۴۷۸(

و همچنین:

گر در سر عشق رفت

جانم شکرانه هزار جان فشانم

بی عشق اگر دمی بر آرم

تاریک شود همه جهانم

و یا:

مرغ عشق، آواره دیرینه بود

باز یافت از عشق او حالی نشان

در پرید و عشق را در برگرفت

عقل و جان را کارد شد با استخوان

و باز:

درد دل دارم جهانی بی تو من

زانک نشکیبم زمانی بی تو من (ص ۵۴۳(

سوم، مرحله معرفت: که عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجویری که در کشف المحجوب می‌فرماید: «معرفت حیات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر کس به معرفت بود و هر که را معرفت نبود بی‌قیمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقیقت شناخت پیدا می‌کند و چشم دل و جان وی، چشم سر و چشم درونی وی باز می‌شود و بنا به تعبیری در اینجاست که عارف پاکدل، چشم جانش به حقایق و رموز دستورهای دین و هدف انبیاء باز می‌گردد:

جان ما را تا به حق شد چشم باز

بس که گفت و بس گل معنی که رفت

پاک رو داند که در اسرار عشق

بهتر از ما راهبر نتوان گرفت

آنچه ما دیدیم در عالم که دید؟

و آنچه ما گفتیم در عالم که گفت؟

آنچه بعد از ما بگویید آن ماست

زانکه راز گفت نیست از ما نهفت

تربیت ما را ز خوان مصطفاست

لاجرم خود را نمی یابیم جفت

طبق مفاد این بیت آخر، صوفی و عارف و سالک اسلامی باید همه خورد و خوراک روح و جان خود را از خوان مصطفی حضرت محمد بن عبدالله «ص» بجوید و جز آن را حقیر و مردود شناسد که عرفان نشأت از دین می‌گیرد و به قول پروفسور مکدونالد: همه مسلمانان دین‌دار فکور عارف می‌شوند (عرفای اسلام، ص ۴۷۰)

چهارم، مرحله‌ی استغنا: درین مرحله، صوفی و سالک چنان به «او» متکی می‌گردد که از همه چیز و همه کس جز او بی‌نیاز می‌گردد: و خود را در کوی امن و رجا مستغنی می‌یابد و از همه مال و مقام و جلوه‌های وسوسه‌انگیز زندگی به یک‌باره دل می‌کند و طمع می‌برد:

ای بس که چو پروانه پر سوخته زان شمع

در کوی رجا دامن پندار گرفتیم (ص ۵۰۷)

و این مرحله، رسیدن به فقر سلوکی است که استغنای کامل و بی‌نیازی به همه چیز است و این همان است که پیامبر اکرم می‌فرمود: الفقر فخری. که رسیدن به این مرحله و پشت پا زدن به هوس‌ها و جلوه‌های دنیایی، پا گذاردن بر سر افلاک و نه گنبد میناست و اینجاست که سالک می‌تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنیا و زخارف خاکی مشاهده کند و صفات خداوندی را در وجودش متجلی ببیند چنان‌که عراقی می‌فرماید:

بازیچه مدان تو خواجه ما را

ما از صفت جلال اوییم

پنجم، مرحله‌ی توحید: اکنون عارف به مرحله‌ی توحید می‌رسد «چشم دل باز می‌کند که جان بیند» در این حال مشاهده می‌کند که در جهان «یکی هست و هیچ نیست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وی می‌بیند. حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید: ما نظرت فی شیء الا و ما رأیت الله فیه.

در این حال، عارف همه چیز و همه جا را چون به قول زرشت (یسنا ۶، بند ۱۵) مظهر و آفریده اویند زیبا می‌بیند و می‌ستاید (دینشاه ایرانی، ص ۴۱) و به قول باباطاهر:

به دریا بنگرم دریا ته بینم

به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا ته بینم

عارف می‌بیند که همه چیز مظهر زیبایی اوست:

ای گرفته حسن تو هر دو جهان

در جمالت خیره چشم عقل و جان

جان تن جانست و جان جان تویی

در جهان جانی و در جانی جهان (ص ۵۲۴(

عطار می‌فرماید:

از هر دو جهان مهر یکی را بگزیدیم

در آرزوی او کم اغیار گرفتیم)ص ۵۰۷(

وی حتی جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستی که جلوه‌ی رخ دوست است دوگانگی می‌داند، به مصداق کنت کنزا مخفیا، معتقد است که جهان هستی تجلی و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هیچ نیست تا جایی که فریاد بر می‌آورد:

هر که دعوی انا الحق کند و حق گوید

آن دو گویان خودی را به سر دار کنیم

ششم، مرحله‌ی حیرت: در این مرحله، در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفکر و حضور، حیرت و سرگردانی وارد می‌شود و آن‌گاه او را متحیر می‌سازد و در طوفان فکرت و معرفت سرگردان می‌شود و هیچ باز نداند.

روزبهان بقلی در شرح شطیحات می‌نویسد: گفت اگر عیان کنی زندیقی، اگر شاهد شوی متحیر گردی، لیکن حیرت در حیرت و بیابان در بیابان (سجادی، ص ۳۱۹). رسدی به عالم عدم در عدم و در آن متحیر شدی تا ندانی که تو کیستی. آنگه در تو انوار قدم پیدا شود و تو را در خود باقی گرداند. به او بمانی و به نعت تحیر و عجز از ادراک آن و حقیقت آن (ایضا ص ۴۸۵ و ۳۳۲(

عطار می‌فرماید:

در مانده‌ایم و راه بسی دورست

ما راه بکار خود نمی دانیم

ما چاره به کار خود نمی‌سازیم

چون جمله زکار خویش حیرانیم

و یا:

خویش را چند زاندیشه سرگردانیم

در تحیر دل خود زیر و زبر گردانیم؟

و یا:

در رهت حیران شدم ای جان من

بی سرو سامان شدم ای جان من (ص ۵۴۲)

و همچنین:

بس عقل که شد مات به یک بازی عشقش

وز عقل بدین مات به شهمات گرفتیم

مرحله‌ی آخر یا وادی فنا: این مرحله، مرحله‌ی نیستی و محو شدن سالک است از خود و بقای اوست در حق. در این حال، منیت و خودخواهی وی به همراه همه صفات مذموم و ناپسند نابود می‌شود و وجودش زنده می‌گردد به صفات پسندیده و محمود الهی (رساله قشریه، ص ۴۶). بوسعید ابوالخیر می‌فرماید: «زندان مرد، بود مرد است» (اسرار التوحید، ص ۲۰۶) درین مرحله است که انسان به آزادگی مطلق می‌رسد.

فنا، پایان راه سیر الی الله است و شروع بقاء بالله و یا شروع سیر فی الله. در این حال است که انسان متخلق به اخلاق الله می‌گردد و لیاقت جانشینی خدا را و جایگاه خلیفة‌الهی را پیدا می‌کند و چنان غرق دریای افعال الهی می‌شود که نه خود را و نه غیر را اراده‌ای نبیند جز فعل و اراده و اختیار مطلقه حق تعالی. در این‌جا سالک به ایمان کامل می‌رسد و تسلیم محض است. یعنی مسلمان واقعی که هدف غائی و نهائی اسلام و هر دین توحیدی دیگر تسلیم محض بنده است به اراده و مشیت او.

در سوره‌ی شریفه‌ی حجرات آیه ۱۴ می‌خوانیم که: «بادیه‌نشینان گفتند ایمان آوردیم. بگو ایمان نیاوردید و لکن بگویید اسلام آوردیم و هنوز ایمان به دلهای شما وارد نشده است.»

عطار می‌فرماید:

چونکه گردی فانی مطلق ز خویش

هست مطلق گردی اندر لامکان

و یا:

چون نماند از وجود من اثری

پس از آن حال خود نمی دانم (ص ۴۷۸(

در حضور چنان وجود شگرف چون نمانم بجمله من مانم

و همچنین:

عقل و دل و جان چو بی‌نشان شد

از کنه تو چون دهد نشانم؟ (ص ۴۸۱(

و یا:

چون ندیدم از تو گردی پس چرا

در تو سرگردان شدم ای جان من؟

در فروغ آفتاب روی تو

ذره ای حیران شدم ای جان من

در هوای روی تو جان در میان

از میان جان شدم ای جان من

تا ترا جان و دل خود خوانده‌ام

بی دل و بی جان شدم ای جان من

چون رخت پیدا شد از بی طاقتی

در کفن پنهان شدم ای جان من

خاک شد عطار و من بر درد او

ابر خون افشان شدم ای جان من (ص ۴۸۱(

– گزیده منابع:

· آلبرت، آوی، «تاریخ مختصر فلسفه در اروپا»، ترجمه علی اصغر حلبی، تهران: انتشارات زوار.

· استخری، احسان الله، «اصول تصوف»، تهران: کانون معرفت، ۱۳۳۸.

· افشار، ایرج، «فتوت نامه آهنگران» در: فرخنده پیام، دانشگاه مشهد.

· ایرانی، دینشاه، «اخلاق در ایران باستان»، تهران: سازمان انتشارات فروهر.

· بانویی، ماهدخت، «عرفای اسلام»، تهران: نشر هما، ۱۳۶۴.

· بچیر، جاکا، «پیدایش فلسفه در اسلام و سهم ایران»، مجله هلال، پاکستان.

· سجادی، سیدجعفر، «فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی»، تهران: طهوری، ۱۳۷۰.

· صبور، داریوش، «عشق و عرفان و تجلی آن در شعر فارسی»، تهران: زوار، ۱۳۴۹.

· طوسی، بهرام، «مقایسه رومئو و ژولیت شکسپیر با خسرو شیرین نظامی»، مقاله ارائه شده در کنفرانس بین‌المللی نظامی، تبریز، ۱۳۶۹.

· طوسی، بهرام، «شاه همدان و راه عرفان» (مقاله).

· طوسی، بهرام، «فضولی و هفت وادی طریقت» (مقاله).

· طوسی، بهرام، «عرفان از دیدگاه مکتب اسلام» (مقاله).

· قونوی، صدرالدین، «الفکوک»، تهران: مولی، ۱۳۷۱.

· قیصری، ابراهیم، «فرهنگواره القاب و عناوین بزرگان مشایخ صوفیه»، مجله دانشکده ادبیات، ش ۳ و ۴ پاییز و زمستان، ۱۳۶۲.

· ناصح، محمدمهدی، «اقوال عرفا در شناخت معرفت معارف، تصوف، صوفی» در فرخنده پیام، دانشگاه مشهد ۱۳۶۰.

· نایل، حسینی، «فرید الدین محمد عطار نیشابوری»، ادب دوره ۲۱، شماره ۱، ۱۳۵۲.

· نیکلسون، رینولد، «تصوف اسلامی»، ترجمه: محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: توس، ۱۳۵۸.

· مقدم، علی، «دیباچه ای بر عرفان مولانا»، تهران. عطایی، ۱۳۵۴.
مینورسکی، ولادیمیر، «اهل حق» در: بیست مقاله ایرانیکا به زبان انگلیسی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۹۶۴ م.

– منبع:

· طوسی، بهرام، «عرفان و جلوه های هفت شهر عشق در شعر عطار»، فصلنامه دانش مرکز مطالعات فارسی پاکستان، اسلام آباد، شماره ۶۲/۶۳، ۲۰۰۱. به کوشش ققنوس شرق، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، فروردین‌ماه ۱۳۹۰.

عرفان و جلوه هاي هفت شهر عشق در شعر عطار

منبع : روزنه

جدید ترین مطالب گردشگری نیشابور را درسایت نیشابوریا دنبال کنید.

Did you find apk for android? You can find new Free Android Games and apps.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *